![]() |
![]() |
|
| تقديم به آنان كه دوست داشتن بهترين هدف زندگيشان است |
|
سال جديد را به همه شما دوستان تبريک مي گويم اميدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود برسيد و همچنين سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد. در اين ايام عيد هم در کنار خانواده و دوستان اوقات خوشي را سپري کنيد.
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 20:21 توسط حمید |
|
|
سال جديد را به همه شما دوستان تبريک مي گويم اميدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود برسيد و همچنين سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد. در اين ايام عيد هم در کنار خانواده و دوستان اوقات خوشي را سپري کنيد.
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 20:21 توسط حمید |
|
|
کُلُُّ يَومٍ لايُعصيَ اللهُ فيهِ فَهُوَ عيدٌ شيعيان عيد نگيريد که ايام عزاست
اربعين پسر فاطمه، ماه شهداست گشته تخريب حريم دو امام معصوم رحلت ختم رسل، قتل حسن، داغ رضاست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 13:49 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 1:58 توسط حمید |
|
|
ستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستـتدارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 0:15 توسط حمید |
|
|
تقويم سال 1385 را در اينترنت ببينيد.
دوشنبه , 22 اسفند 1384
اين يك تقويم اينترنتي براي سال 1385 است. با پشتيباني از تاريخهاي شمسي و ميلادي. تقويم را از لينك زير ببينيد: http://www.ict-center.ir/1385.htm اين تقويم برگرفته از سايت آواگستر ميباشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1384ساعت 14:29 توسط حمید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:25 توسط حمید |
|
|
اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن. برهمين اساس جشنها و آيينهاى جامعه ايران دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. به هرحال در آيينهاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مىشد كه داراى انواع خوراكىها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مىبايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان). اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين» نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.
به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.
چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفرههايشان جاى مىدهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
--------------------------------------- نارنج و بنفشه بر طبق نه وین پرده بگوی تا به یک بار برخیز که باد صبح نوروز خاموشی بلبلان مشتاق آواز دهل نهان نماند بوی گل بامداد نوروز بس جامه فروختست و دستار ما را سر دوست بر کنارست چشمی که به دوست برکند دوست سعدی چو به میوه میرسد دست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:23 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:0 توسط حمید |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:55 توسط حمید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:37 توسط حمید |
|
|
اهل تهرانم
دهنم سرویس است نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی مادری دارم، بدتر از مادر شمر دوستانی، همه از لاشخوران نه خدایی که در این دود و صدا لای این ماشینها، پای این بُرجَکها روی این داغی آسفالت، به دادم برسد من مسلمانم قبلهام خانهء همسایهمان جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او تخت سجادهء من من وضو با روش مُفتخوران میگیرم در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک ریا از پشتِ نمازم پیداست همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است من نمازم را وقتی میخوانم که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف میخوانم پی قدقامتِ بَنگ کعبهام خَرپُشته کعبهام پشتِ کولرهاست کعبهام بر سر بام، سر منقل با دود، میرود بام به بام، شهر به شهر حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است اهل تهرانم پیشهام جیب بُری است گاهگاهی کیف هم میقاپم، با کَلَک، روی موتور تا که شاید بهر پولی که در آن زندانیست داغ آن باسَنِتان تازه شود چه خیالی، چه خیالی...میدانم رقمی نیست شما را... خوب میدانم، کَکِتان هم نَگَزَد اهل تهرانم نَسَبَم شاید برسد به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست پدرم در پس یک چند کلاهبرداری پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود مادرم بیخبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس میخواهی؟ من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟ پدرم جنس میآورد تَل میفروخت، تَل میکشید دَم خوبی هم داشت باغ ما در طرف سایه نادانی بود باغ ما جای پیچ خوردن آدمها باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود میوهء کال خدا را آن روز، بالا میآوردم در خواب آبجو بی فلسفه میخوردم خشخاش بی دانش میچیدم تا حجابی پس میرفت، چشم فواره خواهش میشد تا کسی میخندید، سینه از زور حسادت میسوخت گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره میچسبانید شهوتی میآمد، دست در گردن حس میانداخت فکر میخوابید زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسکها بود بارها زندانی شدن زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکیها بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون دلم از غربتِ خَرخاکی پُر من به مهمانی دنیا رفتم: من به دشتِ حسرت من به باغ پوچی من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم رفتم از پله برقی رذالت بالا تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی تا هوای ملس اِستِمنا تا تبِ خیس مذلّت رفتم من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم رفتم، رفتم تا زن تا چراغ ذلت تا سکوتِ خارش تا صدای وغ وغ تنهاییها چیزها دیدم بر روی زمین: کودکی دیدم، کفِ پا بو میکرد قفسی بی در دیدم که در آن، باجخوران ول بودند نردبانی که از آن، عشق میرفت به بیراههء شَک من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ میپخت ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز Shakira میخواست و سُپوری، که به یک پوستر Guns میبُرد نماز کفتاری را دیدم، Viagra میخورد من الاغی را دیدم، فرفره را میفهمید در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقهاش میگفت: اوهوی من کتابی دیدم، واژههایش همه از جنس لَجَن کاغذی دیدم، از جنس جَفا آفتابهای دیدم، دور از همه آب مسجدی دیدم، دور از مُستراح سر بالین فقیهی نومید، بطریای دیدم لبریز شراب قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه عارفی دیدم بارَش Yahoo.com من قطاری دیدم، تاریکی میبرد من قطاری دیدم، ثروت میبرد و چه سنگین میرفت من قطاری دیدم، عِلم میبرد (و چه خالی میرفت) من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا میبرد و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی همه چیز از شیشهء آن پیدا بود: اشکهای دخترک خالهای سینهء مادر او عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش و عبور پسری از کوچهشان خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا میآید و حیض خورشید و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر ID هایی که به چت روم پر از شهوت میرفت ID هایی که به سردابهء اورکات میرفت ID هایی که به قانون فسادِ ذهنها و به ادراکِ ریاضی ممات ID هایی که به شوق BF - GF ID هایی که به بهای گذر عمر میرفت خواهرم آن پایین دامنش را هم، در خاطرهء شَط میشُست شهر پیدا بود: رویش هندسی سیمان، آهن، قیر گنبد پر فضلهء صدها مسجد خودفروشی، غمزههایش را میکرد حراج بر سر شاخهء سیب، میرغضب میبست دار پسری نارنجک به دیوار دبستان میزد کودکی تهماندهء هاتداگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی میکرد و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج میکرد بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است ریش پیدا بود، پشم پیدا بود تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود فَکها همه پیدا بود خون پیدا بود، عکس HIV در خون سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه سمتِ مرطوبِ حیا غربِ خوش باوریِ پیمانها فصل وبگردی در وبلاگها بوی تنهایی در وبلاگچهء من دست تابستان یک ماوس پیدا بود سفر سوزن به ورید سفر دود از این خانه به آن خانه سفر تیر به قلب فَوَرانِ گُل حسرت از دل ریزش قلب من از دیدنها بارش تردید، روی سقف دیدار پرش مرگ از خندق شوق گذر همهمه از پشتِ نگاه جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید جنگِ تنهایی و گُناه جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده جنگِ خونین نواربهداشتی جنگِ تازی با آوای ساز جنگِ پَشمَک و ORAL B با هم جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر حملهء بانگِ مؤذن به سکوت حملهء باد به تنظیم آنتن حملهء لشگر اِسپِرم به برنامهء Baby Check حملهء صدها مَتَلَک، به صفهای فروشگاهِ مادام حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر فتح یک باغ به دستِ یک بَست فتح یک کوچه به دستِ بوسه فتح یک شهر به دست ۱۱۰ فتح یک عید به شرمندگی فرزندان قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب قتل یک شادی به امر تقویم قتل آفتاب به فرمانِ Ray Ban قتل یک اندیشه به دستِ دولت قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون همگی روی زمین پیدا بود: نظم در بین دوخط راه میرفت سار بر بام ستمگر میخواند باد در کشمکش هشت ساله، بافهای از خَس تحقیر به خاور میراند روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل میبرد در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود مردگان را دیدم قبرها را دیدم کوهها را، درّهها را دیدم باد را دیدم، آتش را دیدم نور و ظلمت را دیدم و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم! اهل تهرانم، امّا شهر من تهران نیست شهر من زیر پونِز گم شده است من با خور، من با خواب خانهای آن طرفِ نقشهء جغرافیا ساختهام من در این خانه به بدنامی پردودِ علف نزدیکم من صدای هِق هِق طاقچه را میشنوم و صدای نِدامت، وقتی از چشم خدا میلَغزَد و صدای ضَجّه خوشحالی از پشتِ درخت آروغ FANTA و PEPSI، توی هر بقّالی چِکهء تکنولوژی، همه از سقفِ زمان و صدای صاف، به اعجاز Alo Card و صدای ناپاک، به اعجاز همه آئینها متراکم شدن ذوقِ شکستن در مشت و ترک خوردنِ خودخواهیها من صدای قدم وسوسه را میشنوم و صدای قدمِ شرعی حسرت را در دل ضربانِ نفس عاطفهء قدّارهکِشان تپش قلبِ شبِ جمعهء ما جریانِ گُل دامن در ذهن زخمهء نابِ شکایت از دور من صدای وزش آژیر را میشنوم و صدای چکمهء ایمان را، در کوچهء زور و صدای باران را، روی سقفِ اتوبوس روی موسیقی پاپِ بلوغ روی آوازِ سخیفِ بُلبُل و صدای متلاشی شدنِ شیشهء وُدکا در شب پاره پاره شدن سندِ صیغهء ما پُر و خالی شدن کاسه شهوت از تب من به آیسی زمین نزدیکم حال گُلها را میگیرم آشنا هستم با سرنوشتِ خيس اشک، عادتِ سبز دماغ! روح من در جهتِ تازهء نسوان جاریست روح من شاسکول است روح من شاید از ترس، خود را خیس کند روح من بیکار است: چاکِ سینهها را، درزِ مانتوها را، میشمارد هر روز روح من گاهی، مثل یک مَنگ سر راه زنان حيران است من هم دیدم دو برادر را با هم دشمن من ندیدم بیدی، سایهاش را نفروشد به زمین رَهن میدهد ناروَن، شاخهء خود را به کلاغ هر کجا برگی هست، شور من میخُشکد بوتهء خشخاشی، شستشو داده مرا در خَفَقانِ بودن مثل بالِ حشره، وزنِ مگس کُش را حِفظَم مثل یک سیفون، میدهم گوش به موسیقی قضای حاجات مثل یک رودهء پُر فَضله، تبِ تندِ رسیدن دارم مثل یک فاحشه در مرز خجالت هستم مثل آفتاب لبِ دریا، نگرانم به پمادِ ضدِ آفتابِ بَ بَ ک تا بخواهی خورشید، تا بخواهی سوزش، تا بخواهی تحقیر من به آدامسی خوشنودم و به بوئیدنِ یک تکه حشیش من به یک آلوچه، و به یک بستنی پاک قناعت دارم من همیخندم اگر بادکنک میترکد من همیخندم اگر سفسطهای، ماه را نصف کند من صدای پَرپَر شدنِ اِیرباس را میشناسم رَنگهای شکم شب پره را، ردّ پای مگس حامله را خوب میدانم خشخاش کجا میروید پشه کِی میآید، ملخ کِی میخواند، سوسک کِی میمیرد چاه در خواب خیابان چیست مرگ در ساقهء لِذّت و آدامس رخوت، زیر دندانِ همآغوشی زندگی رسم لجن آلودی است زندگی بال و پَرَش بسته شدهست پَرشی دارد به اعماق هَچَل زندگی چیزی هست، که سر عادتِ ماهانهء زن، همه از خاطر مَردان برود زندگی جذبهء دستی است که می دُزدَد زندگی نوبَرِ تریاکِ سیاه، در دهان گَس یک معتاد است زندگی عشق MINI است به چَشم MICKEY MOUSE زندگی تجربهء مالیدنِ چشم، همه در تاریکیست زندگی حس غریبیست، که یک دخترکِ باکره هر شب دارد زندگی سوتِ قطاری است که در خواب تو، هِی گَند زَنَد زندگی دیدن یک زندان، از شیشهء مسدودِ هواپیماست زندگی شستن یک تُنبان است زندگی، یافتن سکهء آزادی، در جیبِ همه مردان است زندگی مکسور آینه است زندگی غم به توانِ ابدیت زندگی ضربِ زمین، در ضَرَبانِ سرهاست زندگی هندسهء اقلیدسی تمنّاهای من و توست هرکجا هستم باشم هیچ چیز مال من نیست پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من نیست چه اهمیت دارد مال هر که باشد؟ گور باباش من نمیدانم که چرا میگویند: مَرد جنس زُمُخت است، زن زیباست و چرا مَردان همگی، زودتر از زن میمیرند و چه نیاز است زنِ زیبا را به آرایش خویش چشمها را باید بست، هیچ دیگر نباید دید واژه را باید خورد واژه باید خود فَضله، واژه باید خودِ پشگل باشد چَترها را باز کنیم زیر باران نرویم فکر را، خاطره را، زیر سقف باید برد بی همه مردم شهر، زیر سقف میباید رفت دوست را زیر سقف باید دید عشق را زیر سقف باید جُست زیرِ سقف باید با زن خوابید زیرِ سقف بازی باید کرد زیرِ سقف باید چیز کشید، هِی زر زَد، کاکتوس کاشت زندگی خَر شدنِ پی در پی زندگی جان کندن، در لجنزار همین اکنون است رختها را بکنیم تختخواب در یک قدمیست تیرگی را بچشیم صبح یک مِیکده را وزن کنیم، خوابِ یک ساقی را تلخی مزهء ویسکی را اِدراک کنیم روی شرع پا بگذاریم در مُوستان، گرهء ذائقه را باز کنیم جیب را بگشائیم اگر دوست بیامد و نگوئیم که شب چیز بدیست و نگوئیم که شبتاب ندارد خبر از مستی مِی و بیاریم پاترول ببریم این همه خانم، ز خیابان به سرا صبحها کرهء اطلس طلایی بخوریم و بکاریم دوستان را، سر هر پیچ قرار و بپاشیم میانِ رفقا، تخم نِفاق و نخوانیم کتابی که در آن عکس ندارد و کتابی که در آن بیناموسی نیست و کتابی که در آن دخترکان مَلبوسند و نخواهیم که الکل بپَرَد از سَرمان و بگوییم دوستان، همه پرواز کنند و بدانیم اگر سیگار نبود، زندگی چیزی کم داشت و اگر تریاک نبود، لطمه میخورد به قانونِ ذغال و اگر گَرد نبود، هوش ما در پی چیزی میگشت و بدانیم که اگر EX نبود، منطق زندهء پرواز، دگرگون میشد و بدانیم که پیش از کوکائین، خلائی بود در اندیشهء Michael Jackson و نپرسیم کجاییم بو کنیم کفن کافوری قبرستان را و نپرسیم که فوارهء اقبال کجاست و نپرسیم چرا جیبِ خلایق خالیست و نپرسیم که پدرهای پدرها چه گُهی میخوردند پشت سر نیست چراغی باقی پشت سر، حَمد نمیخواند پشت سر، آب نمیریزد پشت سر، همه درها بستهست پشت سر، روی همه خاطرهها خاک نشستهست پشت سر خستگی مامان است پشت سر، خاطرهء من، به ساحل لجن مرگ و مَرَض میریزد لبِ باتلاق برویم دست در گِل بکنیم و بگیریم کثافت را از گِل دست در جیب کنیم وزنِ نیستی را احساس کنیم بد نگوییم به Valentine اگر همسرمان حامله است (گاهی در حاملگی، عشق میآید پایین، میرسد فریاد به سقفِ ملکوت دیدهام، زن زشتتر هم میشود گاه زخمی که به باسن دارم زیروبمهای لگد را به من آموخته است گاه در بستر همخوابگیام، حجم چشمم دو برابر شده است و فزونتر شده است، حجمِ خیلی چیزها) و بترسیم از مرگ (مرگ پایانِ حقارت نیست مرگ وارونهء یک واهمه نیست مرگ در ذهن فقیران جاریست مرگ در آب و هوای خوش تخدیر نشیمن دارد مرگ در ذات شبِ شهر، از دزدی سخن میگوید مرگ با لذتِ دود، میآید به دهان مرگ در حنجرهء Jim Morison میخواند مرگ مسئولِ قشنگی پر خرمگس است مرگ گاهی هم خَربُزه میچیند مرگ گاهی وُدکا مینوشد گاه در مَنقَل نشستهست، به ما مینگرد و همه میدانیم ریههای مَنقَل، پُر اکسیژنِ مرگ است) دَر نَبَندیم به روی سخن و زر زر تقدیر، که از جعبهء جادو پیداست پردهها را بزنیم بگذاریم همآغوشی هوایی بخورد بگذاریم بلوغ، زیر هر مَلحَفه بیتوته کند بگذاریم که غریزه، پی دَیوثی رَوَد اَلبَسه از تَن بکَنَد، پی ناموس کََسان هِی بدَوَد بگذاریم که تنهایی، همه شب عَر بزند وبلاگ بنویسد به خیابان برود ساده و خَر باشیم ساده و خَر، چه در دانشگاه، و چه در کلّه پَزی کار ما نیست شناسائی راز ۱۸ تير کار ما شاید این است که در افسون همه شبهای کانال ۳، شناور باشیم پشتِ نادانی اردو بزنیم دست در خونِ برادر بزنیم و به سر سُفره رَویم صبح وقت بیداریِ خورشید، به دَرَک وَصل شَویم بیضه را پرواز دهیم روی ادراکِ غذا، بَنگ، نفس، پشتِ هم اِدرار کنیم خیرگی را بنشانیم میان دو هجای پستان ریه را از دود و دَم، هِی پُر و خالی بکنیم بار دانش را بر دوش الاغ بگذاریم نام را باز سِتانیم از ابر از سیم، از مایع ظرفشویی، از اِسکاچ روی پای تَر شهوت، تا END کثافت برویم در به روی حَشَر و لذّت و پدرسوختگی باز کنیم کارِ ما شاید این است که میان گُل امّید و عذاب پی آواز رذالَت بدَویم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:12 توسط حمید |
|
|
اگر عاشق نيستيد بخوانيد
امشب دوباره شام کتلت سبزيجات داشتیم . واقعآ از این غذا متنفرم . به همین خاطر به سراغ کامپیوترم می روم تا ضعف ناشی از نخوردن شام را جبران شود
کلید کامپیوتر را فشار می دهم و کامی ! مثل همیشه با زدن دو سه شوت روشن می شود. وقتی سیستم بالا آمد ؛ مای کامپیوترم را باز می کنم ، کارت اینترنتم را از کشوی میزم در می آورم و شماره های مخصوصی را وارد مای کانشکم می کنم و بعد صدای سوت اتصال به شبکه جهانی بلند می شود. مثل برق ! بوسیله کیبورد مشخصات آی دی خودم را وارد می کنم و یاهو مسنجر در عرض دو ثانیه صدها آف لاین رو به نمایش می ذاره که خوندنشخالی از لطف نیست
قورباغه 2000 برام پیغام گذاشته بی معرفت مدتی ! که برام آف نذاشتی ؛ نکنه بلایی سرت اومده . امیدوارم هرچه زودتر کامپیوترت دچار ویروس بشه یا بلایی سرت بیاید که هیچ وقت اون آی دی نحستو توی چت روم نبینم ؛ بازم می گم خاک بر سر بی معرفتت . بای
گل سرخ شرقی هم اینطور برام نوشته سلام ، چه طوری ؟ منم همون عاشق همیشگی . نمی دونی دلم چقدر برات تنگ شده ! چند روزی که ازت بی خبرم ! امروز بعد از ظهر تب کردم و همه می دونن تب عشقه !! نمی دونی چقدر دوستت دارم . ناله های دل این عاشق رو گوش کن و حداقل شماره تلفنتو به بده ! نذار از غصه بمیرم . اگر بمیرم خونم گردن تو غواص دریایی بی وفاست ، راستی جواب یادت نره بی صبرانه و با چشمانی اشک آلوده منتظر پاسخت هستم . گل سرخ شرقی بدبخت
ایکس ایکس دو صفر هفت که از همیشه به گفته تو دوبی زندگی می کنه برام پیغام گذاشته ، بذارین روش کلیک کنم تا با هم بخونیمیش سلام غواص جان . امیدوارم که حالت مثل خوب باشه ! البته می دونم تو ایران به شما خیلی خوش نمی گذره ! اونجا اونقدر محدودیته و به شما بدبخت ها گیر می دن که نفسم نمی تونین بکشین ، راستی اینجا الان شبه و می دونم اونجا تو ایران روزه ! اینجا خیلی خوش می گذره و جای همتون ! خالیه بیشتر از این نمی تونم برات آف بذارم چون باید به یک کنسرت برم . حتمآ خیلی حسودیت شد ولی اگه بخوای می تونم برات دعوت نامه ! که تو هم پاشی بیای دوبی . فدات بشم غواص دریایی نازنین . تا فردا که شب شماست و روز ما خداحاقظ
سراغ چهارمین پیغامم می رم و هنوز دارم فکر می کنم این ایکس ایکس دو صفر هفت ممکنه یک کوچه بالاتر یا پایین تر از زندگی کنه
افعی سبز قبا برام کلی شکلک خنده و روبوسی و گل و گیاه و غیره فرستاده و بای بای کرده و رفته
گاو اسپانیایی قلدر هم برام نوشته سلام داداش . احوالات؟ مام خوبیم . قربون قدت چرا واسه حاجیت آف ماف نمی ذاری؟ نکنه خدای نکرده دار فانی مانی رو وداع گفتی ! نه بابا خدا اون روز رو نیاره ! خلاصه که داداش گاو اسپانیایی رو فراموش نکن که همیشه تو اتاق دنبال تو می گرده آخه می خوادت ! می فهمی که عشقه و هزار دردسر . خب غواصکم ما رفتیم اینم شمارمه ( سانسور ) حتما بزنگ ! اوکی؟ بای غواصکم
شهرزاد قصه گو مثل همیشه با گل سرخ شروع می کنه و واسم نوشته تو رو خدا اگه دختری بگو ! آخه خودم یه دخترم ! اون دفعه از خودم نوشته بودم ولی تو هیچی برام آف نذاشتی ! یه کاری نکن واسه خودم تاسف بخورم که با تو دوست شدم. اگه می خوای منو ببینی امروز ساعت هفت بیا میدون تجریش دم ایستگاه خطی ها ؛ تو خط تجریش - در بند کار می کنم . وای خاک بر سرم خودمو لو دادم . متاسفانه آف رو پاکم نمی شه کرد ! داداش تو رو خدا منو ببخش با ویروس میروس نفرستی بیاد تو این کامپیوتر . راستش این کامپیوتر مال ما نیس . مال آبجیمونه ما هفته ای یکی دو مرتبه پاش می شینیم بعدش پولشو می دیم ! نه که ما خیلی صادقیم یهو پته مته رو ریختیم رو آب و خودمونو لو دادیم؛ شما بزرگواری کن و به رومون نیار بزار همون شهرزاد قصه گو باشم . بای عشق
با عصبانیت اول کاری کردم که دیگه شهرزاد خانم نتونه برای هیچ پیغامی بذاره . بعد رفتم سراغ بعدی
دختر تنها و غریب برام مثل همیشه اول چند تا شکلک گریه و زاری و خودکشی فرستاده و بعد هم نوشته غواص جان نمی دونی چقدر دوستت دارم تا کی می خوای شماره تو بهم ندی ! که اینهمه با تو صادقم چرا به اطمینان نداری ! به خدا دخترم ؛ زنگ بزن خودت می بینی دخترم ! به چه زبونی بگم مثه دیگرون نیستم و تو رو سرکار نمی ذارم . بیا با دوست شو تا هزار تا درد دلم رو برات بگم . تو این دنیا به جز تو هیچ کس رو ندارم ؛ اگه ترکم کنی می میرم راستی عکسمو برات فرستادم حتما ببین . کسی که فقط به خاطر تو نفس میکشه ، ویترا
پنجره مربوط به عکس رو باز کردم عکس یک دختر احتمالا مصری بود ! واقعا اون فکر می کرد باور می کنم این عکس اونه !
و آخرین پیغام مثل همیشه از قناری کوچولوی بی گناهه ! که گفته سلام ؛ کاش می تونستم مثل تو بیام زیر آب تا بدونم اونجا چه خبره که اینقدر بی وفایی . هزار دفعه برات نوشتم که جز تو با هیشکی دوست نیستم اما تو... این روزا حس می کنم هر لحظه بیشتر تو رو دوست دارم و با توجه به اینکه یکساله با تو دوست اینترنتی هستم روت شناخت کامل دارم و اگر می خوای همدیگه رو بیبینیم و در مورد ازدواج حرف بزنیم . تعجب نکن ؛ باور کن خوابشو دیدم ! مطمئن باش اگه الان ببینمت می شناسمت آخه تو خواب دیدمت
بگم چه ريختی هستی ؟ موهای مشکی و لختی داری و خیلی قدت بلنده از اون تیپ پسرایی هستی که همه عاشقش می شن . حتما ورزشکار هم هستی و وقتی لباس تنت می کنی هم فکر می کنن کتت رو با چوب لباسیش تنت کردی ! از بس ماشاءا.. چار شونه ای ! وای خیلی خوش تیپی مطمئن ! بذار ببینمت ! پشیمون نمی شی ؛ باور کن . قناری کوچولو و بی پناه تو که همش پونزده سالشه
از خوندن این همه پیغام جور وا جور بد تر دلم ضعف می ره و بیشتر گرسنه م می شه که یکهو خانمم می آد تو اتاق و میگه پاشو حمید پاشو خجالت بکش ! چهل سالته ، نشستی عین بچه ها کامپیوتر بازی می کنی ! طبق معمول وقتی شام به مزاج آقا خوش نیاد می ره سراغ دوستای ایکبیری تر از خودش ! پاشو بیا برات نیمرو درست کردم . بچه بدون تو شام نمی خورن اون صاحاب مرده رم خاموش کن
نتیجه گیری از این داستان اینست که از اعتماد دیگران نسبت به خودمان سوء استفاده نکنیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:11 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:8 توسط حمید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:3 توسط حمید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:56 توسط حمید |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:52 توسط حمید |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:49 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 شهریور 1387 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
اینترنت و کامپیوتر آموزشی عمومی ورزشی اخبار مذهبی و علوم دینی |
| پیوندها |
|
بچه ملایریها بیان تو الهه باران یا ثارالله سازمان منطقه آزاد چابهار آوای آزاد موسیقی سنتی ایران بنیامین من سکوت خویش را گم کرده ام برو بچ دوستان چابهار براي آخرين بار خداكنه بباره طفلک جون عشق را زیر باران باید جست ... شکست ناپذیر |
|
RSS
|