تبليغاتX
ستاره آبی من
تقديم به آنان كه دوست داشتن بهترين هدف زندگيشان است
نوروزتان پيروز

 

 

سال جديد را به همه شما دوستان تبريک مي گويم اميدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود برسيد و همچنين سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد. در اين ايام عيد هم در کنار خانواده و دوستان اوقات خوشي را سپري کنيد.


عيد مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 20:21  توسط حمید | 
نوروزتان پيروز

 

 

سال جديد را به همه شما دوستان تبريک مي گويم اميدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود برسيد و همچنين سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد. در اين ايام عيد هم در کنار خانواده و دوستان اوقات خوشي را سپري کنيد.


عيد مبارك

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 20:21  توسط حمید | 

کُلُُّ يَومٍ لايُعصيَ اللهُ فيهِ فَهُوَ عيدٌ
  

شيعيان عيد نگيريد که ايام عزاست
اربعين پسر فاطمه، ماه شهداست

گشته تخريب حريم دو امام معصوم
رحلت ختم رسل، قتل حسن، داغ رضاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 13:49  توسط حمید | 

فلش سکه  پول و اسکناس درمون ما آدماست

 

(کلیک نکنی از دستت رفته)

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 1:58  توسط حمید | 

ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

دوستـت‌دارم‌

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 0:15  توسط حمید | 
تقويم سال 1385 را در اينترنت ببينيد.
دوشنبه , 22 اسفند 1384

اين يك تقويم اينترنتي براي سال 1385 است. با پشتيباني از تاريخ‌هاي شمسي و ميلادي.

تقويم را از لينك زير ببينيد:

http://www.ict-center.ir/1385.htm

اين تقويم برگرفته از سايت آواگستر مي‌باشد.

لینک مطلب

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 14:29  توسط حمید | 
 Yahoo Messenger v7.5

ااينترنتز اواخر روز سه شنبه، کمپانی یاهو نگارش آزمایشی جدیدی از نرم افزار پیغام رسان فوری خود (یاهو مسنجر 7.5) را منتشر کرد و لینک های دانلود آنرا در سایت خود قرار داد. مهمترین تغییر در این نسخه، افزوده شدن امکان برقراری تماس های تلفنی با بیش از 180 کشور دنیا است. جهت برقراری این تماسهای تلفنی از درون نرم افزار یاهو مسنجر، مشترک لازم است تا هزینه ی ناچیزی را پرداخت نماید، این هزینه در ایالات متحده یک "پنی" به ازای هر دقیقه مکالمه و در سایر کشورها تقریباً دو "سنت" در هر دقیقه می باشد. قبل از استفاده از این خدمات، کاربران باید کارتهای اعتباری با شارژ 10 تا 25 دلاری را خریداری نمایند سپس هزینه تماس از آن کارتها کاسته می شود. پس از عضویت در سیستم، اشتراک اعضا می تواند بصورت خودکار مجددآ پر شود. این سیستم خاصیت معکوس نیز داشته، بدین صورت که دیگران می توانند با گرفتن شماره تماس کاربر یاهو مسنجر به آن دسترسی پیدا نمایند و سپس پیغام های خود را به یاهو مسنجر وی ارسال کنند. شرکت یاهو در این زمینه می گوید: "دیگر مهم نیست شما در کجا قرار دارید و آیا نزدیک تلفن هستید یا خیر، دیگران می توانند در هر زمانی که مایل باشند به شما زنگ بزنند، برای شما پیغام بگذارند و کامپیوتر شما انرا به شما اطلاع دهد. این سرویس بخصوص در ادارات بسیار می تواند مفید واقع شود."



 حجم برنامه :۸.۵ مگابایت

دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:25  توسط حمید | 
 

ایران: نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند.

اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.

دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرن.  برهمين اساس جشن‌ها و آيين‌هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبت‌هاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطوره‌اى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژه‌اى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.

دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.

به هرحال در آيين‌هاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مى‌شد كه داراى انواع خوراكى‌ها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى‌بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد.

اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى‌ها در كنار سفره گماشته مى‌شد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:

اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).

اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين»  نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.

شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى‌گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.

بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت‌ها و آيين‌هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.

به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه »سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.»
البته در اين‌باره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مى‌شد.  يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرف‌هايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند. به هرروى خوراكى‌هاى خاصى بر سفره هفت سين مى‌نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)

خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:

سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.

سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.

مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.

سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.

سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.

و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.

شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.

چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفره‌هايشان جاى مى‌دهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.

در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيك‌بختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است! 

منبع: فارس تكنولوژي

---------------------------------------
 برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:23  توسط حمید | 
الهام جانم تقدیم به تو ای بهترینم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 23:0  توسط حمید | 
عزیزم سال نو را بهشما تبریک مگویم
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:55  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:37  توسط حمید | 
اهل تهرانم
دهنم سرویس است
نه که پولی دارم، نه سوادی، و نه حتی ذوقی
مادری دارم، بدتر از مادر شمر
دوستانی، همه از لاشخوران

نه خدایی که در این دود و صدا
لای این ماشین‌ها، پای این بُرجَک‌ها
روی این داغی آسفالت، به دادم برسد

من مسلمانم
قبله‌ام خانهء همسایه‌مان
جانمازم دختر همسایه، مُهرم لبِ او
تخت سجادهء من
من وضو با روش مُفت‌خوران می‌گیرم
در نمازم جریان دارد کُفر، جریان دارد شرک
ریا از پشتِ نمازم پیداست
همه ذراتِ نمازم مُتعفن شده است
من نمازم را وقتی می‌خوانم
که اذانش را تلفن، گفته باشد سر وقت
من نمازم را، پی این یک دو سه دَم دودِ علف می‌خوانم
پی قدقامتِ بَنگ

کعبه‌ام خَرپُشته
کعبه‌ام پشتِ کولرهاست
کعبه‌ام بر سر بام، سر منقل با دود، می‌رود بام به بام، شهر به شهر

حَجَرُالاَسوَدِ من حفرهء این وافور است

اهل تهرانم
پیشه‌ام جیب بُری است
گاهگاهی کیف هم می‌قاپم، با کَلَک، روی موتور
تا که شاید بهر پولی که در آن زندانی‌ست
داغ آن باسَنِتان تازه شود

چه خیالی، چه خیالی...می‌دانم
رقمی نیست شما را...
خوب می‌دانم، کَکِتان هم نَگَزَد

اهل تهرانم
نَسَبَم شاید برسد
به کلاغی در هند، به معجونی از پشگل مرغ
نَسَبَم شاید، به یک روسپی در کشتی وایکینگها برسد

پدرم پشتِ دوبار آمدن از مرز هرات، پشتِ دو بَست
پدرم در پس یک چند کلاهبرداری
پدرم در پس میله به دَرَک واصل شد
پدرم وقتی مُرد، آسمان ابری بود
مادرم بی‌خبر از خانه برفت، خواهرم فاحشه شد
پدرم وقتی مُرد، مردانِ محله همگی هیز شدند
مرد بقّال از من پرسید: چند من آناناس می‌خواهی؟
من از او پرسیدم: خواهرم پیش شماست؟

پدرم جنس می‌آورد
تَل می‌فروخت، تَل می‌کشید
دَم خوبی هم داشت

باغ ما در طرف سایه نادانی بود
باغ ما جای پیچ خوردن آدمها
باغ ما نقطه برخورد گناه و هَوَس و حادثه بود
باغ ما شاید، قوسی از دایرهء سرخ شقاوت بود
میوهء کال خدا را آن روز، بالا می‌آوردم در خواب
آبجو بی ‌فلسفه می‌خوردم
خشخاش بی ‌دانش می‌چیدم
تا حجابی پس می‌رفت، چشم فواره خواهش می‌شد
تا کسی می‌خندید، سینه از زور حسادت می‌سوخت
گاهی هم عشق ، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید
شهوتی می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت
فکر می‌خوابید
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش سنگ، یا چناری پُر زاغ
زندگی در آن وقت، صفی از بیدلی و خواب مترسک‌ها بود
بارها زندانی شدن
زندگی در آن وقت، سلولِ پر از موش و دیوار پُر از خط خطی زندان بود

طِفل، جُفتَک جُفتَک، دور شد در کوچهء خَرخاکی‌ها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالاتِ حقیقت بیرون
دلم از غربتِ خَرخاکی پُر

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشتِ حسرت
من به باغ پوچی
من به ایوانِ پُر از خاکِ حماقت رفتم
رفتم از پله برقی رذالت بالا
تا ته کوچهء بن بستِ نَفَهمی
تا هوای ملس اِستِمنا
تا تبِ خیس مذلّت رفتم
من به دیدار کسی رفتم، در آن سر خشم
رفتم، رفتم تا زن
تا چراغ ذلت
تا سکوتِ خارش
تا صدای وغ وغ تنهایی‌ها

چیزها دیدم بر روی زمین:
کودکی دیدم، کفِ پا بو می‌کرد
قفسی بی در دیدم که در آن، باج‌خوران ول بودند
نردبانی که از آن، عشق می‌رفت به بیراههء شَک
من زنی را دیدم، نور در ماکروفر سامسونگ می‌پخت
ظهر در سفره آنان سُس بود، پیتزا بود، دوری بود، کاسهء داغ مَلالت بود

من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز Shakira می‌خواست
و سُپوری، که به یک پوستر Guns می‌بُرد نماز

کفتاری را دیدم، Viagra می‌خورد
من الاغی را دیدم، فرفره را می‌فهمید
در چراگاه سخاوت، گاوی دیدم پیر

شاعری دیدم هنگام خطاب، به معشوقه‌اش می‌گفت: اوهوی

من کتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس لَجَن
کاغذی دیدم، از جنس جَفا
آفتابه‌ای دیدم، دور از همه آب
مسجدی دیدم، دور از مُستراح
سر بالین فقیهی نومید، بطری‌ای دیدم لبریز شراب

قاطری دیدم بارَش حساب دیفرانسیل
اشتری دیدم بارَش سبدِ خالی وصیتنامه
عارفی دیدم بارَش Yahoo.com

من قطاری دیدم، تاریکی می‌برد
من قطاری دیدم، ثروت می‌برد و چه سنگین می‌رفت
من قطاری دیدم، عِلم می‌برد (و چه خالی می‌رفت)
من قطاری دیدم، تخم جن و آواز هزارپا می‌برد
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
همه چیز از شیشهء آن پیدا بود:
اشکهای دخترک
خالهای سینهء مادر او
عکس پدری در وسط آگهی ترحیمش
و عبور پسری از کوچه‌شان
خواهش روشن یک فاسق لات، وقتی از آن در پشتی به سرا می‌آید

و حیض خورشید
و هم آغوشی پُر خونِ عروسک با ظهر

ID هایی که به چت روم پر از شهوت می‌رفت
ID هایی که به سردابهء اورکات می‌رفت
ID هایی که به قانون فسادِ ذهن‌ها
و به ادراکِ ریاضی ممات
ID هایی که به شوق BF - GF
ID هایی که به بهای گذر عمر می‌رفت

خواهرم آن پایین
دامنش را هم، در خاطرهء شَط می‌شُست

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، قیر
گنبد پر فضلهء صدها مسجد
خودفروشی، غمزه‌هایش را می‌کرد حراج
بر سر شاخهء سیب، میرغضب می‌بست دار
پسری نارنجک به دیوار دبستان می‌زد
کودکی ته‌ماندهء هات‌داگش را، روی سجادهء بدرنگِ پدر قِی می‌کرد
و خَری از خلیج عربِ نقشهء جغرافی ما، نفت استخراج می‌کرد

بند رختی پیدا بود، سوتین بی پروا

چرخ یک تاکسی در حسرتِ گذر از چالهء سخت
چاله در حسرتِ ترمیم شدن تا فردا
فردا همه در حسرتِ آن چاله...که چاهی شده است

ریش پیدا بود، پشم پیدا بود
تزویر پیدا بود، غیبت پیدا بود
فَکها همه پیدا بود
خون پیدا بود، عکس HIV در خون
سایه گاهِ خنکِ ایدز در آزمایشگاه
سمتِ مرطوبِ حیا
غربِ خوش باوریِ پیمان‌ها
فصل وبگردی در وبلاگ‌ها
بوی تنهایی در وبلاگچهء من

دست تابستان یک ماوس پیدا بود

سفر سوزن به ورید
سفر دود از این خانه به آن خانه
سفر تیر به قلب
فَوَرانِ گُل حسرت از دل
ریزش قلب من از دیدن‌ها
بارش تردید، روی سقف دیدار
پرش مرگ از خندق شوق
گذر همهمه از پشتِ نگاه

جنگِ یک روزنه با سوزن و نخ
جنگِ یک پله، با پای چلاق خورشید
جنگِ تنهایی و گُناه
جنگِ زیبای نانِ خالی، با خالیِ یک معده
جنگِ خونین نواربهداشتی
جنگِ تازی‌ با آوای ساز
جنگِ پَشمَک و ORAL B با هم
جنگِ یک پیشانی با داغی مُهر

حملهء بانگِ مؤذن به سکوت
حملهء باد به تنظیم آنتن
حملهء لشگر اِسپِرم به برنامهء Baby Check
حملهء صدها مَتَلَک، به صف‌های فروشگاهِ مادام
حملهء هَنگِ حروف سُربی، به اِعجاز پرینتر
حملهء زر زر مُفت، همه از مِنبَر و بام

فتح یک قرن به دستِ وَالفَجر
فتح یک باغ به دستِ یک بَست
فتح یک کوچه به دستِ بوسه
فتح یک شهر به دست ۱۱۰
فتح یک عید به شرمندگی فرزندان

قتل یک باکره روی تُشَکِ وَعده و قول
قتل یک بوسهء پنهانی، سر کوچهء خواب
قتل یک شادی به امر تقویم
قتل آفتاب به فرمانِ Ray Ban
قتل یک اندیشه به دستِ دولت
قتل یک قاتل افسُرده به دستِ قانون

همگی روی زمین پیدا بود:
نظم در بین دوخط راه می‌رفت
سار بر بام ستمگر می‌خواند
باد در کشمکش هشت ساله، بافه‌ای از خَس تحقیر به خاور می‌راند
روی دریاچهء آرام هراس، قایقی دِل می‌برد
در خُرافات، سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود

مردگان را دیدم
قبرها را دیدم
کوه‌ها را، درّه‌ها را دیدم
باد را دیدم، آتش را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و خُفتِگان را در نور، و خُفتِگان را در ظلمت دیدم
بیداری را در نور، بیداری را در ظلمت دیدم
و هیچ را در نور، و هیچ را در ظلمت دیدم!

اهل تهرانم، امّا
شهر من تهران نیست
شهر من زیر پونِز گم شده است
من با خور، من با خواب
خانه‌ای آن طرفِ نقشهء جغرافیا ساخته‌ام

من در این خانه به بدنامی پردودِ علف نزدیکم
من صدای هِق هِق طاقچه را می‌شنوم
و صدای نِدامت، وقتی از چشم خدا می‌لَغزَد
و صدای ضَجّه خوشحالی از پشتِ درخت
آروغ FANTA و PEPSI، توی هر بقّالی
چِکهء تکنولوژی، همه از سقفِ زمان
و صدای صاف، به اعجاز Alo Card
و صدای ناپاک، به اعجاز همه آئین‌ها
متراکم شدن ذوقِ شکستن در مشت
و ترک خوردنِ خودخواهی‌ها
من صدای قدم وسوسه را می‌شنوم
و صدای قدمِ شرعی حسرت را در دل
ضربانِ نفس عاطفهء قدّاره‌کِشان
تپش قلبِ شبِ‌ جمعهء ما
جریانِ گُل دامن در ذهن
زخمهء نابِ شکایت از دور
من صدای وزش آژیر را می‌شنوم
و صدای چکمهء ایمان را، در کوچهء زور
و صدای باران را، روی سقفِ اتوبوس
روی موسیقی پاپِ بلوغ
روی آوازِ سخیفِ بُلبُل
و صدای متلاشی شدنِ شیشهء وُدکا در شب
پاره پاره شدن سندِ صیغهء ما
پُر و خالی شدن کاسه شهوت از تب

من به آی‌سی زمین نزدیکم
حال گُل‌ها را می‌گیرم
آشنا هستم با سرنوشتِ خيس اشک، عادتِ سبز دماغ!

روح من در جهتِ تازهء نسوان جاری‌ست
روح من شاسکول است
روح من شاید از ترس، خود را خیس کند
روح من بیکار است:
چاکِ سینه‌ها را، درزِ مانتوها را، می‌شمارد هر روز
روح من گاهی، مثل یک مَنگ سر راه زنان حيران است

من هم دیدم دو برادر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را نفروشد به زمین
رَهن می‌دهد ناروَن، شاخهء خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شور من می‌خُشکد
بوتهء خشخاشی، شستشو داده مرا در خَفَقانِ بودن

مثل بالِ حشره، وزنِ مگس کُش را حِفظَم
مثل یک سیفون، می‌دهم گوش به موسیقی قضای حاجات
مثل یک رودهء پُر فَضله، تبِ تندِ رسیدن دارم
مثل یک فاحشه در مرز خجالت هستم
مثل آفتاب لبِ دریا، نگرانم به پمادِ ضدِ آفتابِ بَ بَ ک

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی سوزش، تا بخواهی تحقیر

من به آدامسی خوشنودم
و به بوئیدنِ یک تکه حشیش
من به یک آلوچه، و به یک بستنی پاک قناعت دارم
من همی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد
من همی‌خندم اگر سفسطه‌ای، ماه را نصف کند
من صدای پَرپَر شدنِ اِیرباس را می‌شناسم
رَنگ‌های شکم شب پره را، ردّ پای مگس حامله را
خوب می‌دانم خشخاش کجا می‌روید
پشه کِی می‌آید، ملخ کِی می‌خواند، سوسک کِی می‌میرد
چاه در خواب خیابان چیست
مرگ در ساقهء لِذّت
و آدامس رخوت، زیر دندانِ هم‌آغوشی

زندگی رسم لجن آلودی است
زندگی بال و پَرَش بسته شده‌ست
پَرشی دارد به اعماق هَچَل
زندگی چیزی هست، که سر عادتِ ماهانهء زن، همه از خاطر مَردان برود
زندگی جذبهء دستی است که می دُزدَد
زندگی نوبَرِ تریاکِ سیاه، در دهان گَس یک معتاد است
زندگی عشق MINI است به چَشم MICKEY MOUSE
زندگی تجربهء مالیدنِ چشم، همه در تاریکی‌ست
زندگی حس غریبی‌ست، که یک دخترکِ باکره هر شب دارد
زندگی سوتِ قطاری است که در خواب تو، هِی گَند زَنَد
زندگی دیدن یک زندان، از شیشهء مسدودِ هواپیماست

زندگی شستن یک تُنبان است

زندگی، یافتن سکهء آزادی، در جیبِ همه مردان است
زندگی مکسور آینه است
زندگی غم به توانِ ابدیت
زندگی ضربِ زمین، در ضَرَبانِ سرهاست
زندگی هندسهء اقلیدسی تمنّاهای من و توست

هرکجا هستم باشم
هیچ چیز مال من نیست
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من نیست
چه اهمیت دارد
مال هر که باشد؟
گور باباش

من نمی‌دانم
که چرا می‌گویند: مَرد جنس زُمُخت است، زن زیباست
و چرا مَردان همگی، زودتر از زن می‌میرند
و چه نیاز است زنِ زیبا را به آرایش خویش
چشمها را باید بست، هیچ دیگر نباید دید
واژه را باید خورد
واژه باید خود فَضله، واژه باید خودِ پشگل باشد

چَترها را باز کنیم
زیر باران نرویم
فکر را، خاطره را، زیر سقف باید برد
بی همه مردم شهر، زیر سقف می‌باید رفت
دوست را زیر سقف باید دید
عشق را زیر سقف باید جُست
زیرِ سقف باید با زن خوابید
زیرِ سقف بازی باید کرد
زیرِ سقف باید چیز کشید، هِی زر زَد، کاکتوس کاشت
زندگی خَر شدنِ پی در پی
زندگی جان کندن، در لجنزار همین اکنون است

رخت‌ها را بکنیم
تختخواب در یک قدمی‌ست

تیرگی را بچشیم
صبح یک مِی‌کده را وزن کنیم، خوابِ یک ساقی را
تلخی مزهء ویسکی را اِدراک کنیم
روی شرع پا بگذاریم
در مُوستان، گرهء ذائقه را باز کنیم
جیب را بگشائیم اگر دوست بیامد
و نگوئیم که شب چیز بدی‌ست
و نگوئیم که شبتاب ندارد خبر از مستی مِی

و بیاریم پاترول
ببریم این همه خانم، ز خیابان به سرا

صبح‌ها کرهء اطلس‌ طلایی بخوریم
و بکاریم دوستان را، سر هر پیچ قرار
و بپاشیم میانِ رفقا، تخم نِفاق
و نخوانیم کتابی که در آن عکس ندارد
و کتابی که در آن بی‌ناموسی نیست
و کتابی که در آن دخترکان مَلبوسند
و نخواهیم که الکل بپَرَد از سَرمان
و بگوییم دوستان، همه پرواز کنند
و بدانیم اگر سیگار نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر تریاک نبود، لطمه می‌خورد به قانونِ ذغال
و اگر گَرد نبود، هوش ما در پی چیزی می‌گشت
و بدانیم که اگر EX نبود، منطق زندهء پرواز، دگرگون می‌شد
و بدانیم که پیش از کوکائین، خلائی بود در اندیشهء Michael Jackson

و نپرسیم کجاییم
بو کنیم کفن کافوری قبرستان را

و نپرسیم که فوارهء اقبال کجاست
و نپرسیم چرا جیبِ خلایق خالی‌ست
و نپرسیم که پدرهای پدرها چه گُهی می‌خوردند
پشت سر نیست چراغی باقی
پشت سر، حَمد نمی‌خواند
پشت سر، آب نمی‌ریزد
پشت سر، همه درها بسته‌ست
پشت سر، روی همه خاطره‌ها خاک نشسته‌ست
پشت سر خستگی مامان است
پشت سر، خاطرهء من، به ساحل لجن مرگ و مَرَض می‌ریزد

لبِ باتلاق برویم
دست در گِل بکنیم
و بگیریم کثافت را از گِل

دست در جیب کنیم
وزنِ نیستی را احساس کنیم

بد نگوییم به Valentine اگر همسرمان حامله است
(گاهی در حاملگی، عشق می‌آید پایین،
می‌رسد فریاد به سقفِ ملکوت
دیده‌ام، زن زشت‌تر هم می‌شود
گاه زخمی که به باسن دارم
زیروبم‌های لگد را به من آموخته است
گاه در بستر همخوابگی‌ام، حجم چشمم دو برابر شده است
و فزون‌تر شده است، حجمِ خیلی چیزها)
و بترسیم از مرگ
(مرگ پایانِ حقارت نیست
مرگ وارونهء یک واهمه نیست
مرگ در ذهن فقیران جاری‌ست
مرگ در آب و هوای خوش تخدیر نشیمن دارد
مرگ در ذات شبِ شهر، از دزدی سخن می‌گوید
مرگ با لذتِ دود، می‌آید به دهان
مرگ در حنجرهء Jim Morison می‌خواند
مرگ مسئولِ قشنگی پر خرمگس است
مرگ گاهی هم خَربُزه می‌چیند
مرگ گاهی وُدکا می‌نوشد
گاه در مَنقَل نشسته‌ست، به ما می‌نگرد
و همه می‌دانیم
ریه‌های مَنقَل، پُر اکسیژنِ مرگ است)

دَر نَبَندیم به روی سخن و زر زر تقدیر، که از جعبهء جادو پیداست

پرده‌ها را بزنیم
بگذاریم هم‌آغوشی هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر مَلحَفه بیتوته کند
بگذاریم که غریزه، پی دَیوثی رَوَد
اَلبَسه از تَن بکَنَد، پی ناموس کََسان هِی بدَوَد
بگذاریم که تنهایی، همه شب عَر بزند
وبلاگ بنویسد
به خیابان برود

ساده و خَر باشیم
ساده و خَر، چه در دانشگاه، و چه در کلّه پَزی

کار ما نیست شناسائی راز ۱۸ تير
کار ما شاید این است
که در افسون همه شبهای کانال ۳، شناور باشیم
پشتِ نادانی اردو بزنیم
دست در خونِ برادر بزنیم و به سر سُفره رَویم
صبح وقت بیداریِ خورشید، به دَرَک وَصل شَویم
بیضه را پرواز دهیم
روی ادراکِ غذا، بَنگ، نفس، پشتِ هم اِدرار کنیم
خیرگی را بنشانیم میان دو هجای پستان
ریه را از دود و دَم، هِی پُر و خالی بکنیم
بار دانش را بر دوش الاغ بگذاریم
نام را باز سِتانیم از ابر
از سیم، از مایع ظرفشویی، از اِسکاچ
روی پای تَر شهوت، تا END کثافت برویم
در به روی حَشَر و لذّت و پدرسوختگی باز کنیم

کارِ ما شاید این است
که میان گُل امّید و عذاب
پی آواز رذالَت بدَویم
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:12  توسط حمید | 

اگر عاشق نيستيد بخوانيد

 

 

امشب دوباره شام کتلت سبزيجات داشتیم . من واقعآ از این غذا متنفرم . به همین خاطر به سراغ کامپیوترم می روم تا ضعف ناشی از نخوردن شام را جبران شود

 

کلید کامپیوتر را فشار می دهم و کامی ! مثل همیشه با زدن دو سه شوت روشن می شود. وقتی سیستم بالا آمد ؛ مای کامپیوترم را باز می کنم ، کارت اینترنتم را از کشوی میزم در می آورم و شماره های مخصوصی را وارد مای کانشکم می کنم و بعد صدای سوت اتصال به شبکه جهانی بلند می شود. مثل برق ! بوسیله کیبورد مشخصات آی دی خودم را وارد می کنم و یاهو مسنجر در عرض دو ثانیه صدها آف لاین رو به نمایش می ذاره که خوندنشخالی از لطف نیست

 

  قورباغه 2000 برام پیغام گذاشته 

بی معرفت مدتی ! که برام آف نذاشتی ؛ نکنه بلایی سرت اومده . امیدوارم هرچه زودتر کامپیوترت دچار ویروس بشه یا بلایی سرت بیاید که هیچ وقت اون آی دی نحستو توی چت روم نبینم ؛ بازم می گم خاک بر سر بی معرفتت . بای 

 

 گل سرخ شرقی هم اینطور برام نوشته 

سلام ، چه طوری ؟ منم همون عاشق همیشگی . نمی دونی دلم چقدر برات تنگ شده ! چند روزی که ازت بی خبرم ! امروز بعد از ظهر تب کردم و همه می دونن تب عشقه !! نمی دونی چقدر دوستت دارم . ناله های دل این عاشق رو گوش کن و حداقل شماره تلفنتو به من بده ! نذار از غصه بمیرم . اگر بمیرم خونم گردن تو غواص دریایی بی وفاست ، راستی جواب یادت نره بی صبرانه و با چشمانی اشک آلوده منتظر پاسخت هستم . گل سرخ شرقی بدبخت

 

  ایکس  ایکس دو صفر هفت که از همیشه به من گفته تو دوبی زندگی می کنه برام پیغام گذاشته ، بذارین روش کلیک کنم تا با هم بخونیمیش 

سلام غواص جان . امیدوارم که حالت مثل من خوب باشه ! البته می دونم تو ایران به شما خیلی خوش نمی گذره ! اونجا اونقدر محدودیته و به شما بدبخت ها گیر می دن که نفسم نمی تونین بکشین ، راستی اینجا الان شبه و می دونم اونجا تو ایران روزه ! اینجا خیلی خوش می گذره و جای همتون ! خالیه 

بیشتر از این نمی تونم برات آف بذارم چون باید به یک کنسرت برم . حتمآ خیلی حسودیت شد ولی اگه بخوای  می تونم برات دعوت نامه ! که تو هم پاشی بیای دوبی . فدات بشم غواص دریایی نازنین . تا فردا که شب شماست و روز ما خداحاقظ

 

سراغ چهارمین پیغامم می رم و هنوز دارم فکر می کنم این ایکس ایکس دو صفر هفت  ممکنه یک کوچه بالاتر یا پایین تر از من زندگی کنه

 

  افعی سبز قبا برام کلی شکلک خنده و روبوسی و گل و گیاه و غیره فرستاده و بای بای کرده و رفته

 

  گاو اسپانیایی قلدر هم برام نوشته 

سلام داداش . احوالات؟ مام خوبیم . قربون قدت چرا واسه حاجیت آف ماف نمی ذاری؟ نکنه خدای نکرده دار فانی مانی رو وداع گفتی ! نه بابا خدا اون روز رو نیاره ! خلاصه که داداش گاو اسپانیایی رو فراموش نکن که همیشه تو اتاق دنبال تو می گرده آخه می خوادت ! می فهمی که عشقه و هزار دردسر . خب غواصکم ما رفتیم اینم شمارمه ( سانسور ) حتما بزنگ ! اوکی؟ بای غواصکم 

 

 شهرزاد قصه گو مثل همیشه با گل سرخ شروع می کنه و واسم نوشته 

تو رو خدا اگه دختری بگو ! آخه من خودم یه دخترم ! اون دفعه از خودم نوشته بودم ولی تو هیچی برام آف نذاشتی ! یه کاری نکن واسه خودم تاسف بخورم که با تو دوست شدم. اگه می خوای منو ببینی امروز ساعت هفت بیا میدون تجریش دم ایستگاه خطی ها ؛ من تو خط تجریش - در بند کار می کنم . وای خاک بر سرم خودمو لو دادم . متاسفانه آف رو پاکم نمی شه کرد ! داداش تو رو خدا منو ببخش با ویروس میروس نفرستی بیاد تو این کامپیوتر . راستش این کامپیوتر مال ما نیس . مال آبجیمونه ما هفته ای یکی دو مرتبه پاش می شینیم بعدش پولشو می دیم ! نه که ما خیلی صادقیم یهو پته مته رو ریختیم رو آب و خودمونو لو دادیم؛ شما بزرگواری کن و به رومون نیار بزار من همون شهرزاد قصه گو باشم . بای عشق من

 

با عصبانیت اول کاری کردم که دیگه شهرزاد خانم نتونه برای من هیچ پیغامی بذاره . بعد رفتم سراغ بعدی

 

 دختر تنها و غریب برام مثل همیشه اول چند تا  شکلک گریه و زاری و خودکشی فرستاده و بعد هم نوشته 

غواص جان نمی دونی چقدر دوستت دارم تا کی می خوای شماره تو بهم ندی ! من که اینهمه با تو صادقم چرا به من اطمینان نداری ! به خدا من دخترم ؛  زنگ بزن خودت می بینی دخترم ! به چه زبونی بگم من مثه دیگرون نیستم و تو رو سرکار نمی ذارم . بیا با من دوست شو تا هزار تا درد دلم رو برات بگم .من تو این دنیا به جز تو هیچ کس رو ندارم ؛ اگه ترکم کنی می میرم راستی عکسمو برات فرستادم حتما ببین . کسی که فقط به خاطر تو نفس میکشه ، ویترا

 

پنجره مربوط به عکس رو باز کردم عکس یک دختر احتمالا مصری بود ! واقعا اون فکر می کرد من باور می کنم این عکس اونه !

 

و آخرین پیغام مثل همیشه از قناری کوچولوی بی گناهه ! که گفته 

سلام ؛ کاش می تونستم مثل تو بیام زیر آب تا بدونم اونجا چه خبره که اینقدر بی وفایی . من هزار دفعه برات نوشتم که جز تو با هیشکی دوست نیستم اما تو... من این روزا حس می کنم هر لحظه بیشتر تو رو دوست دارم و با توجه به اینکه یکساله با تو دوست اینترنتی هستم روت شناخت کامل دارم و اگر می خوای همدیگه رو بیبینیم و در مورد ازدواج حرف بزنیم . تعجب نکن ؛ باور کن خوابشو دیدم ! مطمئن باش اگه الان ببینمت می شناسمت آخه تو خواب دیدمت

 

بگم چه ريختی هستی ؟ موهای مشکی و لختی داری و خیلی قدت بلنده از اون تیپ پسرایی هستی که همه عاشقش می شن . حتما ورزشکار هم هستی و وقتی لباس تنت می کنی هم فکر می کنن کتت رو با چوب لباسیش تنت کردی ! از بس ماشاءا.. چار شونه ای ! وای خیلی خوش تیپی من مطمئن ! بذار ببینمت ! پشیمون نمی شی ؛ باور کن . قناری کوچولو و بی پناه تو که همش پونزده سالشه

 

از خوندن این همه پیغام جور وا جور بد تر دلم ضعف می ره و بیشتر گرسنه م می شه که یکهو خانمم می آد تو اتاق و میگه پاشو حمید پاشو خجالت بکش ! چهل سالته  ، نشستی عین بچه ها کامپیوتر بازی می کنی ! طبق معمول وقتی شام به مزاج آقا خوش نیاد می ره سراغ دوستای ایکبیری تر از خودش ! پاشو بیا برات نیمرو درست کردم . بچه بدون تو شام نمی خورن اون صاحاب مرده رم خاموش کن

 

نتیجه گیری از این داستان اینست که از اعتماد دیگران نسبت به خودمان سوء استفاده نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:11  توسط حمید | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:8  توسط حمید | 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 0:3  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:56  توسط حمید | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:52  توسط حمید | 

قصيده آبي خاكستري سياه

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 23:49  توسط حمید |