![]() |
![]() |
|
| تقديم به آنان كه دوست داشتن بهترين هدف زندگيشان است |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 23:13 توسط حمید |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 23:11 توسط حمید |
|
|
تو مث اونا نباش اونا مارو دوست ندارن تو اتاقشون گل مصنوعی بیشتر میذارن تو مث اونا نباش چون زیر بارون نمیرن مث لیلی نمیشن تو خواب مجنون نمیرن تو مث اونا نباش اونا واسم بس نبودن اونا مث نقش معبدا مقدس نبودن تو مث اونا نباش اونا شکستن بلدن به حساب خود خواهیم نذارولی اونا بدن تو مث اونا نباش اونا ازم جدا شدن بی دلیل شکستن و رفتن و بی وفا شدن تو مث اونا نباش مثل همین حالات بمون خیلی آروم وزلال و با وفا ومهربون تو مث اونا نباش تا این چشا باز نشه خیس بگو مثل اونا نیستی هم بکو هم بنویس |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 فروردین1385ساعت 23:5 توسط حمید |
|
|
baz ham yek khabare Mohem va ya shayad sare kari !
آيا تا يک هفته ديگر ID هاي ايرانيان از ياهو پاک خواهد شد ؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 20:20 توسط حمید |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 فروردین1385ساعت 20:14 توسط حمید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 12:33 توسط حمید |
|
|
نگو که اشتباه ، نگو که راستي راستي از ته دل هميشه ، فقط منو مي خواستي خيال کردي هميشه ، اسير و چش براتم دربدر و پريشون ، دنبال اون نگاتم ديگه دوست ندارم ، دل منو شکستي منو نخواستي رفتي ، دور از چشام نشستي دروغات دوباره ، داري حاشا ميکني
دوباره توي دلم ، خودتُ جا ميکني پشيمونم پيشمون ، با اين همه زرنگي چرا که زودتر از اين ، نفهميدم دورنگي حرفات همش دروغه ، دوسم نداشتي رفتي
منو با آرزو هام ، تنها گذاشتي رفتي دل تو بيقراره ، برميگردي دوباره اما بدون دل من ، کاري باهات نداره يادت مياد که رفتي ، حتي نگام نکردي من اما ميدونستم، که روزي بر ميگردي مياد يه روز ببيني به قله ها رسيدم به اوج آسمونها رفتم و پرکشيدم ![]() پشيمون تر از امروز بازم تو رو ببينم ميدونستم که يه روز ، خدا به دادم ميرسه کوه به کوه نمي رسه ، آدم به آدم ميرسه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 فروردین1385ساعت 2:14 توسط حمید |
|
|
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:21 توسط حمید |
|
|
قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست ! * * * چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري .......! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:20 توسط حمید |
|
|
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری،گویا نیست بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن،اما نیست تو چه رازی که به هر شیوه تورامیجویم تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک ،تورا میبندم در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست من نه آنم که بتوصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:20 توسط حمید |
|
|
سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:19 توسط حمید |
|
|
سعي نكن زندگي را درك كني .آن را زندگي كن ! سعي نكن عشق را درك كني .به درون عشق قدم بگذار . آنگاه در خواهي يافت ...و آن دريافت از تجربه كردن تو نشات خواهد گرفت . آن شناخت هرگز اين راز را از ميان برنخواهد داشت، اينكه هر
چه بيشتر بداني ،بيشتر در مي يابي كه چيزهاي بسياري براي شناختن باقي است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:19 توسط حمید |
|
|
شبی پرسیدمش با بی قراری |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:19 توسط حمید |
|
|
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:18 توسط حمید |
|
|
خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:17 توسط حمید |
|
|
بي تو چون شب ها ديگر |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:17 توسط حمید |
|
|
فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:16 توسط حمید |
|
|
استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:16 توسط حمید |
|
|
در نـگـاه مـن نـم خـون است بـر زبـان من همـه آتـش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:15 توسط حمید |
|
|
رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند
رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر . رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي. رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري. رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي. رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد. رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني. رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند. رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي. رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني. رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي. رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني. رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد. رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي. رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست. رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست. رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست. رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست. رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست. رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي! رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني. رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت. رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده. رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني. رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود. رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1385ساعت 13:15 توسط حمید |
|
|
عشق لالايي بارون تو شباس...نم نم بارون پشت شيشه هاست...لحظه ي شبنم و برگ گل ياس...لحظه ي رهايي پرنده هاست... توخودعشقي كه شوق موندني...غم تلخ وگنگ شراي مني...وقتي دنيا درد بي حرفي داره...تويي كه فرياد درداي مني... دستاي تو خورشيدونشون ميدن...چشماي بستمو بي دار مي كنم...صداي بال پرنده رولبات توگوشام دوباره تكرارمي كنن... عشق لالايي بارون تو شباس...نم نم بارون پشت شيشه هاست...لحظه ي عزيزه با توبودنه...آخرين پناه موندنه منه... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 3:23 توسط حمید |
|
|
خواب دیدم ، خواب اینکه مرده ام خواب دیدم ، خسته و افسرده ام روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود تا میان گور رفتم دل گرفت قبر کن سنگ الحد را گل گرفت بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت وکور و ترس بود ناله می کردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب خسته بودم هیچ کس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد هر که امد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خواند و رفت نه شفیقی نه رفیقی نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟ آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟ ای گنهکار و سیه دل،وصف به وصف نام اربابان خود، یک یک ببر در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت را بگو گفت: بنده، عمر خود کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه ما که ماموران حق داوریم اینک تو را سوی جهنم می بریم دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود ناامید از هر کجا و دل فکار می کشیدندم به خفت سوی نار ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد مردی آمد از تبار آسمان نور پیشانیش فوق کهکشان چشمهایش زندگانی می سرود درد را از قلب آدم می زدود بین دستش کائنات و ممکنات لب که نه سر چشمه ی آب حیات بر سرش دستار سبزی بسته بود در دلم مهرش عجب بنشسته بود در قدوم آن نگار مهجبین از جلال حضرت عشق آفرین دو ملک سر را به زیر انداختند بال خود را فرش راهش ساختند غرق حیرت داشتند این زمزمه آمده اینجا حسین فاطمه ... صاحب روز قیامت آمده گوئیا بهر شفاعت آمده ... سوی من آمد ، مرا شرمنده کرد مهربانانه به رویم خنده کرد گفت آزادش کنید این بنده را خانه آبادش کنید این بنده را این که اینجا این چنین تنها شده کام او با تربت من وا شده مادرش او را به عشقم زاده است گریه کرده ، بعد شیرش داده است بارها بر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است این که می بینید در شور است و شین ذکر لالائیش بوده یا حسین با ادب در مجلس ما می نشست زیر چاک آل زهرا بوده است خویش را در سوگ عشقم آب کرد عکس من را بر دل خود قاب کرد اسم من راز و نیازش بوده است خاک من مهر نمازش بوده است پرچم من را به دوشش می کشید پا برهنه در عزایم می دوید اقتدا بر خواهرم زینب نمود گاه میشد صورتش بهرم کبود تا که دنیا بوده از من دم زده اوغذای روضه ام را هم زده این که در پیش شما گردیده بد ( ملائکه) جسم و جانش بوی روضه می دهد نذر عباسم کفن کرده به تن روز تاسوعا شده سقای من گریه کرده چون برای اکبرم با خود او را نزد زهرا می برم هر چه باشد او برایم بنده است او بسوزد، صاحبش شرمنده است در قیامت عطر و بویش می دهم پیش مردم آبرویش می دهم باز بالاتر از این در عالم است نامه ی اعمال او دست من است ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 3:21 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
اینترنت و کامپیوتر آموزشی عمومی ورزشی اخبار مذهبی و علوم دینی |
|
RSS
|