![]() |
![]() |
|
| تقديم به آنان كه دوست داشتن بهترين هدف زندگيشان است |
|
آهاي تو! آره با توام! چرا ناراحتی؟ چرا اضطراب داری؟ چرا استرس داری؟ چرا اعتماد به نفست رو از دست دادی؟ چرا احساس می کنی که هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای ادامه نداری؟ تو خیلی بزرگی اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی. این متن رو تا آخر دقیق بخون تا بهت ثابت کنم: همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی. حرفهایی که زدی، داری، آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست. همین دلواپسی از حرفایی که نباید میزدی. یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست. همهء این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی. قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه. اگه این طور نبود بی خیال می شدی. مثل بقیه اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی، که بخوای به خاطرش ناراحت بشی. اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره پس چرا از خودت ناراحتی؟ همین که متوجه کارایی شدی که نباید میکردی همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی، باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی. مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث میشه که خوابش نبره، اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پیچ و خم ها بیدار نگهت داره پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی. صدات رو دوست داره پس صداش کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:36 توسط حمید |
|
|
خسته بود ، اما صبور و مقاوم به سختی سرپا ايستاده بود و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد، : پرسيدم آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟ با خستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد: آري تو هم بنويس من با اشتياقي غير قابل توصيف، تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم شروع كردم به نوشتن... من هم... گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم او متعجبانه به من نگاهي كرد با ديدن اين جمله فرو ريخت، به تلي خاك مبدل شد ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت تقديم به شما دوست عزيزم كه اين مطلب را خواندي |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:35 توسط حمید |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:34 توسط حمید |
|
|
مهمترین موضوع اینه که ضمیر ناخودآگاه، متناسب با هر سیگنالی که در هر لحظه دریافت میکنه، باور و روحیهای میسازه و یا سیستمی را در بدن انسان و یا بیرون از بدن در دنیای خارج کنترل میکنه. بنابراین در تمام لحظهها باید مراقب باشیم که ضمیر ناخودآگاه فقط سیگنالهای خوب رو از طریق حواس پنجگانه و فکر ما دریافت کنه. چند نمونه عبارتند از:
استفاده نکردن از کلمه و جملههای منفی مثل:
خاک بر سرم، مردهشور، من بدشانسم، من بدبختم، خنگم، کی میشه بمیرم راحت بشم، نمیتونم، نمیشه، دنیا چقدر بده، دنیا اومدم که فقط عذاب بکشم، من همیشه مریضم، هیچکی منو دوست نداره، من بدم، ...
اعم از اینکه این حرفها رو به خودمون بزنیم یا به دیگران، ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:31 توسط حمید |
|
|
یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتتظر،ولی دعای او دیر کرده بود او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود * او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت * روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود * با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد * او از این طرف، دعا از آن طرف در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند وای که چقدر حرف داشتند * برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:29 توسط حمید |
|
|
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:29 توسط حمید |
|
|
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است. خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است. خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد. خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است. خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم. خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوهگرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند. خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفانها هستم، به من ديدهاي عبرتبين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم. خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي. خدايا! ميخواهم فقيري بينياز باشم، كه جاذبههاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند. خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم. خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد ميسوزد، قلبم ميجوشد، احساسم شعله ميكشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش. خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:28 توسط حمید |
|
|
الهی! همه به تن غریبند و من به جان و دل غریبم، همه در سفر غریبند و من در حضر غریبم.
.الهی! اگر بردار کنی، رواست، مهجور مکن، و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن.
الهی! عاجز و سرگردانم نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.
الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.
کریما! گرفتار آن دردم که تو درمان آنی، بنده ی آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی!تو آنی که گفتی من آنم! آنی.
الهی! حاضری چه جویم؟ ناظری چه گویم؟
الهی! همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
الهی!
فاسقان زشتند،
زاهدان مزدور بهشتند،
ای منعم و توّاب و ای آفریننده ی خلقان از آتش و آب،
فریادرس از ذلّ حجاب و فتنه ی اسباب شوریده و دل خراب.بر رخ از خجالت گرد داریم و در دل از حسرت درد داریم و روی از شرم گناه زرد داریم، اگر بر گناه مصرّیم، بر یگانگی مقرّیم.در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز باران رحمت مبار. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 خرداد1385ساعت 12:27 توسط حمید |
|
|
به نام خالق آبها باغها و سيبها...... در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند.انها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند،خسته تر و كسل تر از هميشه. ناگهان ذكاوت ايستاد وگفت:بياييد يك بازي كنيم.مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زدمن چشم ميگذارم.وازانجايي كه هيچكس نميخواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ... يك ... دو ... سه ... . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:40 توسط حمید |
|
|
به نام خالق نرگس روزها گذشتند و امروز و فردا می آيند تا بگذرند٫بی آنکه ما بتوانيم کاری کنيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:38 توسط حمید |
|
|
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد ٫ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟» خداوند پاسخ داد :« از ميان تعداد زيادي از فرشتگان ٫ من يكي را براي تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد .» اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه . -اما اينجا در بهشت ٫ من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . -خداوند لبخند زد:« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ٫و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود .» كودك ادامه داد :« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند ٫وقتي زبان آنها را نمي دانم؟» خداوند او را نوازش كرد و گفت:« فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني .» كودك با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم٫ چه كنم؟» -«فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني .» كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟» -فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ٫ حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . كودك با نگراني ادامه داد :« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ٫ ناراحت خواهم بود .» خداوند لبخندي زد و گفت:« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت .گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود .» در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :« خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم ٫لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد .» خداوند شانه او را نوازش كرد و گفت :« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:36 توسط حمید |
|
|
روي شاخه منم برگي رو به پايان كدام شاخه تكان خواهد خورد؟؟ كدام برگ فرو خواهد ريخت؟ باد مي رسد و من رها مي شوم در اين جهان اينك سفر به سوي كدام لحظه ام؟؟ كنار كدام بركه مي افتم؟؟ جاي من كجاست؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 18:35 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
اینترنت و کامپیوتر آموزشی عمومی ورزشی اخبار مذهبی و علوم دینی |
|
RSS
|