تبليغاتX
ستاره آبی من - دوست من باش
تقديم به آنان كه دوست داشتن بهترين هدف زندگيشان است
 
 
 دوست من باش
بیا و دوست من باش
چه زیباست اگر دوست من باشی
هر زنی گاهی محتاج دست دوست است
محتاج سخنی خوش
محتاج خیمه گرمی که از کلمات ساخته شده است
اما نیازمند طوفان بوسه ها نیست
دوست من
چرا به خواسته های کوچکم نمی اندیشی
چرا به آنچه زنان را خشنود می سازدنمی اندیشی
دوست من باش
دوست من باش
بعضی وقتها دلم می خواهد با تو روی سبزه ها راه بروم
وبا هم کتاب شعری بخوانیم 
و من همچون زنی خوشبخت میشوم که تو را بشنوم
 
ای مرد شرقی
چرا فقط مجذوب چهره منی
چرا فقط سرمه چشمانم را می بینی
و عقلم را نمی بینی
من همچون زمین نیازمند رود گفتگویم
چرا فقط به دستبند طلایم نگاه میکنی
چرا هنوز در تو چیزی از شهریار باقی است
دوست من باش
دوست من باش
من نمیخواهم که با عشقی بزرگ عاشق من باشی
نه من نمیخواهم که برایم قایقی بخری
و کاخ ها را هدیه ام کنی
من نمیخواهم که باران عطرها را بر سرم ببارانی
و کلید های ماه را به من ببخشی
نه،   این چیزها مرا خوشبخت نمی سازد  
خواسته ها و سرگرمیهایم کوچک اند
دلم میخواهد ساعتها
با تو در زیر موسیقی بارن راه بروم
دلم میخواهد
وقتی که اندوه در من ساکن می شود
و دلتنگی به گریه ام می اندازد
صدای تو را بشنوم
دوست ممن باش
دوست من باش
به شدت محتاج آغوش گرم آرامشم
از قصه های عشق و اخبار عاشقانه خسته شده ام
دلخسته ام از دوره ای که
زن را مجسمه ای مرمرین می انگارد
مرا که می بینی حرف بزن
چرا مرد شرقی
وقتی زنی را می بیند
نصف حرفش را فراموش می کند
چرا مرد شرقی زن را مثل یک تکه شیرینی
وجوجه کبوتر می بیند
چرا از درخت قامت زن
سیب می چیند و به خواب می رود
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 22:31  توسط حمید |